تبليغاتX
قلب شکسته ای من
سلام خوبی دوستان می دونید من چند روز است از همه چیز دور شدم

خیلی حرفها دارم برای گفتن ولی وقت ندارم واگر برای شما تعریف کنیم

و خیلی مطالب زیاد دارم برای شما دوستان خوب اگر وقت کردم برای شما

می زارم

+ نوشته شده توسط احمد ناصری در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 9:15 |


یک در قدیمی چند بار محکم بسته می شود

بستگی دارد چقدر محکم ان را باهم بزنیم

یک نان بین چند نفر قسمت می شود

بستگی دارد که تکه ان را چه اندازه ای بیبرم

دریک روز چقدر خوبی وجود دارد

بستگی دارد که چقدر خوب زندگی می کنی

از یک دوست خوب چقدر محبت می بینیم

بستگی دارد که چقدر به او محبت کنیم

+ نوشته شده توسط احمد ناصری در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:30 |
دنبال کسی نباش که بتونی با اون زندگی کنی. دنبال کسی باش که بدون اون نتونی زندگی کنی
+ نوشته شده توسط احمد ناصری در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:50 |
عشق ایستادن زیر باران و با هم خیس شدن نیست. عشق آن است که برای یکی چتر شوی و هرگز نفهمد که چرا خیس نشد

+ نوشته شده توسط احمد ناصری در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:31 |
هنگام خوشی خدا شناس باش  تا هنگام سختی خدا تو را بشناسد
+ نوشته شده توسط احمد ناصری در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:10 |

حرفهای تو

ای معلم عزیز تو بهترین دوست دوران زندگی ام بودی چقدر غصه ی

قصه های مارا به گوش جان می شنیدی و تا آنجا که می توانستی ،

 رهنما وروشنایی را ه تاریک مابودی

هنوز هم حرف های تو در گوشم طنین انداز است

حرفهایی که ای کاش در همان دوران به کار می بستم و افسوس که

از پشت میزها فاصله گرفتم وحسرت آن روزهای سبز را می خورم

چقدر دلم می خواهد یک بار دیگر پشت میز بنشینم وتو بازهم از امید وزندگی برای بگویی

پشت میزهای چوبی

به یاد روزهایی که با صبر وشکیبایی به من آموختی که چکونه بخوانم وبنوسیم

پشت آن میزهای چوبی تورا می ستودم ، تو که سراسر مهربودی ومحبت

هیچ گاه نمی تونم تورا فراموش کنم ای انکه وجودم ار عشق تو لبریز است

 

+ نوشته شده توسط احمد ناصری در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:19 |

برای تو:

برای تو که هر شب خواب ترانه هامی

انگار می دونه آینه راز بهانه هامی

برای تو که پاکی مثل گل ستاره

تو که هیچ اسمونی مثل تو نور نداره

برا تو نوشتم برای تو سرودم

برای تو گذشتم از ادمی که بودم

هزارو یک بهونه حرفهای عاشقونه

برای تو تا شاید منو یادت بمونه

یادت بمونه هستم یادت بمونه بودم

یادت بمونه شعرو برای تو سرودم

هنوز هم دوستت دارم

+ نوشته شده توسط احمد ناصری در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:50 |

وقتی بهاربود و گل رنگارنگ بود ان شب شمیم عشق را از دست مهربانی تو بویدم گلی همشه بهارم در کناری من باشی که بی تو هیچم

با اینکه چند ماهی نست به دنیای عشق من وارد شدی ولی از عمق دل احساسی دارم که چندین سال است که با منی

 

امید وارم که بتونم گوشه ای از محبت و ایثاری تو را جوابگو باشم البته اگر لایق باشم

تا لحظه ای که نفسی می کشم وجود گرمت را فراموش نخواهم کرد

در سرزمین قلبم خا نه ای می سازم که پنجرهایش هیچ وقت از دیدن تو سیر نشود و با غچه اش پزیرای پرندگان زیبای لحظات با تو بودن باشد

تو شرین ترین خاطره ای هستی که بر صفحه ای دلم نقشی بسته ای و مهربان ترین هدیه خداوند به من چرا که چشمانی عاشقت لحظه به لحظه این حقیقت زیبا را بیان می کند

 امید وارم تمام زندگی تو به روشنی یاسها ی سفید باشد

+ نوشته شده توسط احمد ناصری در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:24 |

اکاش

می شد با حرارت خورشید ریشه های نا امیدی وتردید را سوزاند

ای کاش می شد از فقصی تنگ حسرت واندوه به آسمان ابی

ارزوها پرکشید و بر بالاترین قلهء ایثار و محبت اشیان ساخت

 

ای کاش می شد با ریشه های از ایمان با شاخه های از اعتماد

ویکدلی و با برگهای از عاطفه محبت و گلبرگهای از صفا و صممیت

از میان بوستان پر از شگوفه گذشت ومهربان زندگی کرد

اگر بتوانیم

خوبی هارا جمع کنیم غم هارا کم شادی هارا ضرب و درد ها را تقسیم کنیم

نفرت را زیر رادیگال ببریم و دوستی را به توان برسانیم واز قلب هایمان فاکتور بیگریم

انگاه خواهیم دید که زندگی چقدر زیبا و دوست داشتنی است

 

 

+ نوشته شده توسط احمد ناصری در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت 0:25 |

با خودم گفتم

بخوایم شاید شبی در رویایم قدم برچشم نهی

شاید آن چهره مهربانت را در خواب بنگرم چشم برمی نهم تا در خوابت ببینم

اما ترس برجانم چنگ می زند و مرا برپای می دارد و نهیبی از دورن که

ای خفته شاید بیاید و تو د رخواب مانده باشی

دیگر مرانه خواب است و نه بیداری

دلی به خواب خوش کرده ام ودلی به بیداری !!

خدایا

در پناه تو ، طولانی ترین اقیانوس های امید را با زورق طی خواهم کرد

و از ساحل غم برای همیشه فاصله خواهیم گرفت در پناه تو کویرها و صحراها وبیابان های تنهایی

را با پای برهنه می پیمایم تا طراوت دوستی برایم اشکار شود

 

بیایید

چون قطرات باران لطیف باشیم وغم را از چهره های دل شکستگان بزدایم

بیایید چون دریا دلی مهربون وبی کنیه داشته باشم

بایید چون موجهای دریا در تلاطم وخروش باشیم وتا بتوانیم

نا امیدان را در راه امید یاری رسانیم

 

+ نوشته شده توسط احمد ناصری در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 1:15 |

 

آن سوی پنجره نگاه ها سراب و اقیانوسی دستها پل التماسی و خواهش !!

آن سوی پنجره لبخندرا حراج کرده اند و مهربانی را رایگان می دهند !!

آن سوی یا سمن را دوست دارند اقاقیان را قاب می گیرند و اطلسی هارا

نوازش می کنند!!

در آن سوی پنجره هر که لبخند بزند محبت به او جایزه می دهند و هر که

ایثار کند ایمانش می بخشند

آن سوی پنجره مکانی است که فراموشش کرده ایم

+ نوشته شده توسط احمد ناصری در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 0:41 |
می دونید چرا این کوچلو این قدر خوشحال است چون هنوز نمی دونه که ادما چطوری است خیلی دلم می خواد بنوسم ولی حیف که حالم خوب نست

نمی دونم شاید خواستی خدا باشه

مریضی هم یه نعمت بزرگ است

که شامل هر کسی نمی شه ؟!!!؟

+ نوشته شده توسط احمد ناصری در شنبه یازدهم فروردین 1386 و ساعت 0:50 |
سلام خوبی می دونم که چند ورزی است که سر نزدم ولی

راستی چرا بعضی وقتها احساسی تنهای می کنیم چرا فکر می کنیم کسی مارا دوست ندارد

چرا بعضی وقتها دلها مون خیلی برای یه درد دل تنگ می شه ؟؟؟؟؟

چرا با خودم می گیم به یکی احتیاج دارم که حرفهای مرا کوش بده ها؟

چرا بضعی وقتها انقدر مغرور می شیم فکر می کنیم زمین نمی تونه مارا تحمل کنه

 

+ نوشته شده توسط احمد ناصری در شنبه یازدهم فروردین 1386 و ساعت 0:33 |

+ نوشته شده توسط احمد ناصری در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 23:36 |
از وقتی که درکناری من نستی فکر می کنم یه چیزی کم دارم نمی دونم ان چیز کی است چه است از ان روزی که با هم اشنا شدیم نمی دونم چقدر وقت است می گذره احساس می کنم از ان دیر باز باتو اشنا بودم یا منتظرت بودم  ولی حالا که رفتی فکر می کنم چند سال است که از تورم انقدر دور که دیکه نمی رسموقتی که بدست اوردمت گفتم که شاید از دستت ندم مثل اینکه باید جدای تورا یه جوری تحمل کنم

 

راستی دوستان می دونید چرا برای معزرت خواهی  همشه دیر می شه چرا وقتی کسی که درکناری ما است دوست ندارم ولی وقتی که از دست می دهم تازه متوجه می شم که چقدر اورا دوست دارم و بدونی ان چقدر تنهایم

+ نوشته شده توسط احمد ناصری در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 0:52 |
وقتی که به غروب نیگاه می کنم احساس می کنم زندگی در غروب زیبای خودرا دارد ولی نمی دونم چره این غروب همه چیز را از من گرفت از وقتی که تو رفتی زندگی برای من همشه غروب است ولی باز این غروب خیلی قشنگ وپر خاطره است برای من ...
+ نوشته شده توسط احمد ناصری در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 0:34 |
ب
+ نوشته شده توسط احمد ناصری در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 2:0 |
 

 

ایا مرا باور داری ؟

Do you belieye me?

چیزهایی راجع به زندگی وجود دارد که می خواهم با تو درمیان بگذارم

There are something  about life , I want to tell you

به اندازه ای کافی قوی باش تا هر روز با دنیا روبه رو شوی

Be strong enough to face the world esch  day

به اندازه کافی ضعیف باش تا بدانی که نمی توانی همه را کارها را به تنهای انجام دهی

Be weak enough to know that you cannt do everything alone

در برابر کسانی که به کمک احتیاج دارند ، سخاوتمند باش

 

+ نوشته شده توسط احمد ناصری در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 1:14 |

در گذر از جاده زندگی آموختم

که می توان به رفتن ادامه داد خیلی بعد از آن که تصور می کنی دیگر نمی توانی

که گاهی حق داری عصبانی باشی ، اما حق نداری ظالم باشی

که مدارک قاب شده نمی تواند از تو انسان شایسته بسازد.

 

که اگر کسی آن گونه که تو می خواهی دوستت ندارد ، به این معنی نیست که در عشق او نقصی است

که با دوست می توان در سکوت وبدون انجام هیچ کاری مشخص بهترین اوقات را داشت .

که بلوغ به تجربه های تو و درس هایی که از آن ها گرفتی مربوط است نه به سال های

که زندگی ات می تواند دریک لحظه توسط مردمی که توی حتی نمی شناسی تغییر کند

 نمی دوانی چقدر دوستت دارم

.

+ نوشته شده توسط احمد ناصری در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 0:32 |

من ایمان دارم که عشق تنها

وابستگی نیست ، انحلال کامل فردیت است در جمع .

 

آنچه هر جدای را تحمل پذیر می کند اندیشه های پایان آن جدایی است زندگی ، تنها یی را نفی می کند و عشق باورترین تمام میوه های زندگی است . ما باید بیاموزیم که محبت را از میان دیوارهای سنگی و نگاه های کینه توز و از میان لحظه های سلطه دیگران بگذرانیم

 

نگذاریم که خالی روزها و سنگینی شب ها در اعماق ما جایی از یاد نرفتن باز کند .

ما برای فرو ریختن آن چه کهنه است آفریده شدیم . درما دمیدند که شور آفرین باشم .ماباید ثابت کنیم که دوباره می توانیم مهر . عشق وزندگی شادی آفرین را بناکنیم و به یاد بیاوریم که نیاز ما به عشق نیاز ما به تمام  ذرات زندگی است بیاییم دوباره زندگی بر کردیم ..

 

+ نوشته شده توسط احمد ناصری در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 0:9 |

اگر روزی عاشق شدی نترس چون هنوز وقت داری

زندگی طغیانی است بر تمام درهای بسته و پایداران بستگی . هر لحظه ای که در تسلیم بگذرد لحظه ای است که بیهود گی و مرگ را تعلیم می دهد و گریختن ، تنها از احساسات کوکانه خبر می دهد ، اما تکرار در گریز "من "، ثبات در عشق را اثبات می کند...

.

+ نوشته شده توسط احمد ناصری در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 23:59 |

 

و تو سیراب ,  از آن خواهی شد

اوج پرجذبه و تنها و بلند

که دل تنگ تو را می خواهد

دست دردست یقین , تا نوک قله , تو را می خواند

یک قدم مانده به اوج

از پس قله کوه , پرتو روشن خورشید , تو را خواهد یافت

و تو شیدا و صبور , غرق در حیرت زیبایی او خواهی شد

و سراسیمه به ره توشه نظر خواهی کرد

کوله بارت خالی است

همچو دیداریخی با خورشید

چکه , چکه , تو در آن قله فرو خواهی شد

شوق وصلی که از آن پنجره آغاز شده است

پای آن قله , فنا خواهد شد

 

+ نوشته شده توسط احمد ناصری در جمعه سیزدهم بهمن 1385 و ساعت 1:35 |

 

روزی مرد جوان وسط شهری ایستاده بود وادعا می کرد که زیباترین قلب نیا را درتمام آن منطقه دارد . جمعیت زیادی جمع شدند قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای برآن وارد نشده بود . پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیبا ترین قلبی است که تا کنون دیده اند .

مرد جوان در کمال افتخار وباصدایی بلند تر تعریف از قلب خود می پرداخت . ناگهان پیر مردی جلو جمعیت آمد و گفت : اما قلب تو به زبیای قلب من نیست . مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمر د نگاه کردند . قلب او با قدرت تمام می تپید . اما پر از زخم بود . قسمت هایی از قلب او برداشت شده و تکه هایی جایگزین آن ها شده بود ، اما آن ها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد . دربعضی نقاط شیار های عمیقی وجود داشت که هیچ تکه آن ها را پر نکرده بود . مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند وبا خود فکر می کردند که این پیر مرد چطور ادعا می کند که قلب زیبا تری دارد . مرد جوان به قلب پیر مرد اشاره کرد و خندید و گفت : تو حتما شوخی می کنی ! قلب را با قلب من مقایسه کن ، قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است . پیرمرد گفت درست است .قلب سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم می دانی هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام . من بخشی از قلبم را جدا مرده ام وبه او بخشیده ام گاهی او هم بخشی از قلب خودرا به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده ، قرار داده ام . اما چون این دو عین هم نبوده اند ، گوشه هایی دندانه دندانه برقلبم دارم که برایم عزیزند چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند . بعضی وقتی ها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام . اما آن ها چیزی از قلب خود به من نداده اند این همین شیارهای عمیق هستند گرچه درد آورند ، اما یاد آور عشقی هستند که داشته ام . امید وارم که آن ها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست ؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت . از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دست های لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه کرد, سالم نبود اما از همیشه زیباتر بود.

+ نوشته شده توسط احمد ناصری در جمعه سیزدهم بهمن 1385 و ساعت 0:31 |
سلام خوبی می دونی دیکه نمی خواهم اسمت را به زبان بیارم چون شاید دوست نداشته باشی  که من اسمت بگم ولی یه چیزی یادت باشه که از تهی قلبم تورا می خواهم
+ نوشته شده توسط احمد ناصری در جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت 0:13 |

اگر می توانستم , اطمینان حاصل می کردم که هرگز طعم شکست را نمی چشی , اما آن گاه از همواره پیروز شدن چه می آموختی ؟ اگر می توانستم , هنگام زمین خوردن دستت را می گرفتم , اما آن گاه هرگز نیروی دوباره برخاستن را نمی شناختی . اگر می توانستم , تو را مستقیما به مقصد زندگیت می بردم اما آن گاه هرگز وحشت گم شدن در راه را نمی شناختی . اگر می توانستم , عشقی که آرزوی آن را داری , عشق زندگیت را , برایت می یافتم اما آن گاه هرگز نمی

+ نوشته شده توسط احمد ناصری در جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت 0:2 |

امروز به تو نگریستم و پیش از این هرگز تا این حد احساس غروز نکرده بودم. تو را دیدم در حالی که به رویاهایت می اندیشیدی و با صدای بلند آن ها را به زبان می آوردی و دلم می خواست کاری کنم که رویاهایتبه حقیقت بپیوندد. شاید بدین ترتیب مجبور نبودی منتظر بمانی . زیرا کاری نیست که من برایت انجام ندهم, تنها اگر می توانستم .

+ نوشته شده توسط احمد ناصری در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 و ساعت 23:29 |

باد خسته پاییزی  را به نزد خویش خواندم

در گوش او  از راز عشق نهفته در سینه هایمان زمزمه کردم

باد با دستانش صورتم را نوازش کرد

نگاهم کرد نگاهش کردم لبخندی زد لبخندی زدم

گفت چقدر ، چه اندازه ، تا کجا ، دوستش داری؟

گفتم به قدری که نتوانی بیندیشی

 به اندازه ای که نتوانی تصورش را بکنی

تا ناکجایی که نتوانی ببینی

باد با صدای لرزانش در گوشم این بیت را خواند

«از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند»

+ نوشته شده توسط احمد ناصری در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 و ساعت 4:8 |
سلام فرزانه خوبی می دونی از اینکه مجبور شدی با من همکاری کنی ممنون

می دونی چیزی ها است که باید بهد بکم ولی باشه برای بعد

+ نوشته شده توسط احمد ناصری در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 و ساعت 3:17 |

+ نوشته شده توسط احمد ناصری در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 و ساعت 1:26 |
اگر برای دوست داشتن بها می داد چقدر باید پرداخت می کردی
+ نوشته شده توسط احمد ناصری در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 و ساعت 0:43 |


Powered By
BLOGFA.COM